دربارۀ اتوپیا
تصوری در اندیشۀ سیاسی حاکم است که ترسیم یک اتوپیا را پیشنیاز عمل سیاسی میداند. اتوپیا در واقع، غایتِ تمام کنشها را مشخص میکند. مسئله این است که خود ایدۀ اتوپیا ذاتاً پارادوکسیکال است و به نظام غایتشناسیای تعلق دارد که پیشتر به تفصیل مورد نقد قرار گرفت. در یک کلام، اتوپیا، مانند بهشت ایجابیِ ادیان، نه تنها از حیث تحقق محال است، بلکه حتی به فرض محال اگر هم محقق شود، بلافاصله به ضد خود بدل میشود. به همین دلیل، هرچند اتوپیا، در افق غایی اندیشههای سیاسی (اعم از دینی و غیردینی) قرار دارد، اما عمدتاً ترجیح داده میشود از فردای تحقق آن سخنی گفته نشود.
اگر انسان را حیوانی قصهگو بدانیم و نیز هر اتوپیایی را نوعی پایانبندی تاریخی-رواییِ یک نظام تمثیلات بدانیم، آنگاه درمییابیم که این تصویر از اتوپیا، بسیار با پایانبندیِ روایتهای بشری همخوان است: ایدۀ پایان خوش، دقیقاً در لحظۀ بازشدن گرههای روایت. یعنی دقیقاً همان جا که باید چیزی آغاز شود و مسئولیت آن پذیرفته شود، روایت پایان مییابد. امروزه بحران پایانبندی به بحرانی جدی در روایتهای بشری (از ادبیات تا سینما، از اقتصاد تا سیاست) بدل شده است. من این بحران را دقیقاً بحرانی سیاسی و ناشی از شکست ذاتیِ ایدۀ اتوپیا و البته ضعف و فقر تخیل میدانم.
ایدۀ اتوپیا، رستگاری را همواره به تعویق میاندازد، و در یک کلام، ضد زیستنِ معنادار است.
حال باید به این پرسش پاسخ داد که حقیقتاً چه چیزی یک وضعیت را مطلوب یا اتوپیایی میسازد؟ برای ارزیابیِ ایدۀ آرمانشهر، باید دید که کدام غایت انسان بناست در آرمانشهر تحقق یابد. آنچه تاکنون اتوپیا خوانده شده، از دو سطح بقا و میل انسان به افزایش لذت و کاهش درد فراتر نرفته است. از این حیث، آرمانشهرهای دینی (مانند ظهور منجی، یا حتی فراتر، بهشت برین) و آرمانشهرهای غیردینی (صلح همگانی، برابری همگانی، شادی عمومی) تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند. این اصل چنان کلی است که از لیبرالیسم سکولار تا حکومتهای دینی، تا آرمانهای چپ و تا آموزههای بودا را نیز در بر میگیرد.
اگر انسداد تمدن ما، پیش از همه، نه ناشی از عدم تقسیم «عادلانۀ!!» ثروت و لذت، نه ناشی از مزاحمت حکام مستبد در راه لذتبردنِ افراد (آرمان لیبرالیسم و دموکراسی) و غیره، بلکه ناشی از خود همین «غایتشناسیِ بقاطلب و لذتگرا» باشد چه؟ اگر بتوان امکان خروج از این چرخه را تصور کرد چه؟ اگر بتوان اینجا مرزبندی تازهای ایجاد کرد، آیا نمیتوان تمدنی تازه را نوید داد یا دستکم امکانش را تصور کرد؟ تمدنی که با فراروی از سطوح غایتشناختی بقا و میلْ انسدادِ سوژه را رفع کند؟
در فصل غایتشناسی ذیل عنوان «ارزششناسی» و نیز «منشاء غایت» به کفایت ادلهای در دفاع از این فراروی ارائه کردیم. با این تفاسیر، به سراغ پرسشی میرویم که پاسخ به آن را اندکی به تعویق انداختیم: مگر ممکن است بدون غایت قرار دادن یک اتوپیای سیاسی، معیار و انگیزهای برای عمل سیاسی یافت؟ یعنی هم بتوان عمل سیاسی را موجه ساخت و هم بتوان برای انجامش انگیزه یافت. ما پیشتر با جایگزین کردنِ «جهت» به جای «غایت» کوشیدیم تا به این پرسش در ساحت نظری پاسخ بگوییم و تمام آنچه در این فصل قصد انجامش را داریم تعمیم همان ایده به ساحت انضمامیِ کنشِ سیاسی سوژه است.
از منظر نظام حاضر، ایدۀ اتوپیا (مانند مثلاً عشق) هرچند واجد امکاناتی عظیم به نظر میرسد، اما پسماندۀ شیوۀ روایتگری فریبکارانهای است که به جای دستوپا زدن برای نجات آن، باید سوژه را از خودِ آن نجات داد. همچنین بنا به ایدۀ «جهت»، ملاک عمل، نه در بیرون و آینده، بلکه در خود عمل است. پس عمل سیاسی، مانند عمل اخلاقی، باید در لحظۀ خودِ تصمیمْ معنادار و ارزشگذاری شود: از رهگذر سه عنصر آگاهی، آمادگی و قاطعیت. اگر به خود اجازه دهیم که از «هدف» هم سخن بگوییم، این هدفِ موجه نه تحقق فلان ایده یا بهمان آرمان، بلکه معنابخشی به زیستن و تحقق این معنابخشی در خود عمل سیاسی در لحظۀ کنش است.
🔹 محمدمهدی اردبیلی
اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم، ۱۴۰۳، ویراست دوم، صص ۶۴۸-۶۵۵
#سوژه_سیاسی
#اتوپیا
🆔 @Intersubjectivity
13
6
1December 18, 2025 3.8K 28