میگفتند در چشمانش نشانی از نگاهِ خالق نهفته است؛ همان خدانامِ بیهمتایی ك میگفتند بر تمام لرزشهای مخلوقاتش واقف است.اما کدام خالق؟و اگر حقیقتاً خدایی بر فراز این همه آشوب ایستاده بود، پس فریادهای او از کدام آستانه بازمیگشت که هر بار، بیپاسختر از پیش، در گلویش میمُرد؟
اگر ناظری بود، چرا اینچنین خاموش؟
اگر رحمانی بود، چرا اینهمه بیرحمی را تاب میآورد؟و اگر عدالت، جزئی از ذات او بود، با کدام میزان، کمرِ مخلوقی را زیر بارِ رنج خم میکرد و دیگری را در آغوشِ آسودگی میپروراند؟شاید آن بالا، خدایی نشسته بود و به تماشای جهانِ خویش مشغول؛شاید میگریست، شاید میخندید،و شاید هیچکدام؛شاید حتی برای کوتاهیهای خویش، واژهای برای پشیمانی نداشت. اما او دیگر از این احتمالات خسته بود. از آسمانی ك هرچه بیشتر به آن چشم دوخت، دورتر شد؛از خدایی ك هرچه بیشتر صدایش زد، سکوتش رساتر به گوش رسید.لعنت بر جهانی که شیرینی را همچون وعدهای مقدس پیشکش میکند و سپس، درست هنگامی که به مزهاش خو گرفتهای، تلخیِ فقدان را در کامت مینشاند.لعنت بر تقدیری که رنج را به نام آزمون میآراید و خونِ زخم را به حساب رشد میگذارد.دیگر ایمانی برایش نمانده بود؛ نه آنقدر که خدا را انکار کند، نه آنقدر که به وجودش دل ببندد.میانِ باور و انکار، در برهوتی بینام سرگردان مانده بود؛ جایی ك نه آسمان پاسخ میداد و نه زمین، پناهی برای پرسشهایش داشت.با این همه، اگر خدایی بود، اگر واقعاً از آن بالا شاهدِ فروپاشیِ بندگانش مینشست، تنها یك پرسش برایش باقی مانده بود:چگونه میتوان خالقِ جهانی بود ك در آن، مخلوق برای زنده ماندن، ناچار شود هر روز اندکی از خویشتن را به خاك بسپارد؟
1
September 25, 2026 142 4