چه فریبنده بود آن گمانِ خام ك پنداشته بود اینبار، زخمها تابِ ماندن ندارند و دستی از جنسِ روشنایی آمده تا تمامِ تاریکیهای رسوبکرده در جانش را از میان بردارد؛ چه ساده دل بسته بود به آن نورِ غریبهای ك از شکافِ دیوارهای روحش عبور کرده بود و برای چند صباحی، ویرانههای درونش را شبیه خانهای قابلِ سکونت جلوه داده بود. لبخندها دوباره بر لبهایش نشسته بودند، چشمها از آن رخوتِ همیشگی فاصله گرفته بودند و قلبش، پس از سالها، به توهمِ تپیدن برای چیزی جز بقا خو گرفته بود.اما روشنایی نیز گاهی خیانتکارترین شکلِ تاریکیست؛ چرا ك هرچه را سالها در پناهِ سایه پنهان کردهای، بیرحمانه عیان میکند.آنگاه ك نور اندکی عقب نشست، تمامِ آنچه التیام پنداشته میشد، از هم گسیخت؛ زخمهایی ك تنها خاموش مانده بودند، دوباره دهان گشودند و خاطراتی که در گورستانِ فراموشی دفن شده بودند، با ناخنهای پوسیدهشان خاك را شکافتند و به سطحِ جان بازگشتند. لبخندها رنگِ باختند، امیدها شکلِ وهم گرفتند و آن رویای جمیل ك زمانی در آن غرق میشد، بدل شد به سرابی که هرچه به سویش دوید، دورتر گریخت.درونش دیگر چیزی شبیه آرامش نبود؛ تنها انبوهی از خاکستر بود ك از آتشِ خاموششدهی احساسات بر جای مانده بود و در هر نفس، گوشهای از قلبش را میپوشاند. گویی تمامِ شعلههایی ك روزی جهانش را روشن میکردند، یکییکی در مغزش فروکش کرده و دودِ سوختنشان، راهی به قلبش یافته بود.و چه مضحک بود که خیال میکرد نجات یافته است؛حال آنك تنها برای مدتی، دردهایش را به خواب برده بودند.از آن احساسِ مفتون، چیزی جز یک دردِ بینام باقی نماند؛ دردی مدفون در ناپیداترین نقطهی وجودش، آنقدر دور از دسترس که حتی خودش نیز نمیتوانست بفهمد دقیقاً کجای جانش میسوزد. نه آنقدر آشکار بود که بتوان برایش گریست و نه آنقدر بیاهمیت که بتوان فراموشش کرد؛ تنها مانده بود، مثل خاکسترِ سردِ آتشی ك زمانی گمان میکرد قرار است تا ابد شعلهور بماند.و شاید تلخترین بخشِ ماجرا همین بود؛اینک گاهی زیباترین نوری ك وارد زندگیمان میشود، نه برای ماندن، ك برای نشان دادنِ تمامِ تاریکیهایی میآید که هنوز در ما زندهاند.و چه آغازِ مسحورکنندهای بود؛برای پایانی ك قرار بود اینچنین بیصدا،اینچنین تلخ،و اینچنین مغموم باشد ㅤ ㅤ نـیـل ؛ㅤ ㅤ
4
September 19, 2026 166 3