گل خشکیده بر نگه سرد من به گرمی خورشید، می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت تشنهٔ این چشمهام چه سود خدا را، شبنم مرا نه تاب نگاهت جز گل خشکیدهای و برق نگاهی، از تو در این گوشه یادگار ندارم زان شب غمگین که از کنار تو رفتم، یک نفس از دست غم قرار ندارم ای گل زیبا بهای هستی من بود، گر گل خشکیدهای ز کوی تو بردم گوشه تنها چه اشکها فشاندم، وان گل خشکیده را به سینه فشردم آن گل خشکیده شرح حال دلم بود، از دل پُر درد خویش با تو چه گویم؟ جز به تو درمان درد از که بجویم؟، من دگر آن نیستم به خویش مخوانم! پای امید دلم اگرچه شکسته است، دست تمنای جان همیشه دراز است تا نفسی میکشم ز سینهٔ پردرد، چشم خدابین من به روی تو باز است #فریدون_مشیری اوهــام
September 5, 2026 17 2