Forwarded from𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.
من به تب دچارم. تبی به سیالیت جریان اقیانوس. تب زندگی و تب مرگ. تب زیستن و نبودن. من به تناقض دچارم؛ بیماری لاعلاجِ وجودم. پردهها را میکشم و روزها بسته نگاهشان میدارم. در را هم میبندم و تصور میکنم که نیستم؛ که این چهار دیوار جایی در پس مرگ قرار دارند. بیرون میروم و خیابانها را گز میکنم تا جایی را پیدا کنم سبز. روی چمنها دراز میکشم، زیر درختی، نفسهای حریصانه میکشم و خیره میشوم به عبور ابرها یا پرندهها را تماشا میکنم که توی چالهی کوچکی حمام میکنند. من زندهام، زندهام، زندهام. نیستم، نیستم، نیستم. من به خود دچارم. چیزی در من رخنه نکرده است. بیماری من، روح من است. پس رنج میکشم، میمیرم و دوباره زندگی میکنم. زندگی میکنم و بعد خود را در گوری دورافتاده میخوابانم. من به این چرخه دچارم.
September 2, 2026 58 1