#شبانگاه
حکایت مار و زنبور
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد.
مار گفت:«انسانها از ترس ظاهر خوفناک من میمیرند نه به خاطر نیش زدنم»
اما زنبور قبول نکرد مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود مار رو به زنبور کرد و گفت:«من او را میگزم و مخفی میشوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خودنمایی کن»
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد.چوپان فورا از خواب پرید و گفت:«ای زنبور لعنتی»و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت
مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود،مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند این بار زنبور نیش میزد و مار خودنمایی میکرد این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد
چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد
برخی بیماریها و کارها نیز همین گونه هستند فقط به خاطر ترس از آنها افراد نابود میشوند یا شکست میخورند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایلام جنـــوب
🆔 @ilamJonob
2September 6, 2026 96