نمیتوانستم وقت تلف نکنم. دیوانهکننده بود. میخواستم کاری با زندگیام بکنم ولی به جایش میخوابیدم، یا در حمام آواز میخواندم، یا مینشستم و به دیوار خیره میشدم. حتی نمیتوانستم در مورد چیزهایی که میدیدم با تو صحبت کنم. با هیچکس صحبت نمیکردم. جیرجیرکهای بیرون میمردند و در حالی که من رویاپردازی میکردم، دهانم با سکوت سفت و زهرآگین میشد.
March 23, 2024 3.7K 25