تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می‌ریختم و یکی از آن فجایع… — HSE_LINK — TG.ME

.
تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می‌ریختم و یکی از آن فجایع دردناک زندگی‌‌ام را شرح می‌دادم، خمیازه کشید و گفت: «توی این هوا، آش خیلی میچسبه». ایستاده بود کنارِ پنجره ی اتاق کوچکش و عجیب بود که هوای ابری آن بیرون برایش جذاب‌تر از زخم‌های شخصی من بود. آن لحظه می‌دانستم که دیگر این اتاق و این تراپیست خوش اشتها را نخواهم دید.

که ناگهان رو به من پرسید:
فرض کن طنابی توی دستت است که سر دیگرش را یک اژدها گرفته و بین تان یک دره است. اژدها مدام طناب را می کشد و تو به لبه‌ی پرتگاه نزدیک می‌شوی، چه کار می‌کنی؟ مثل آدم‌های احمق جواب دادم تا جایی که زورم می‌رسد، تلاش می‌کنم و طناب را می‌کشم، گفت: ولی او یک اژدهاست و زورش از تو خیلی بیشتر است، چیزی نمانده تا سقوط کنی.

مستأصل نگاهش کردم. گفت چرا طناب را رها نمی‌کنی؟ آن لحظه ناگهان روزنه‌ای به رویم باز شد، لابد دری به آگاهی. قاعده ها عوض شدند و اژدها خوار ‌و خفیف شد.آن موقع طناب‌های زیادی توی دستم بود، هم زمان داشتم با چند اژدها طناب کشی میکردم.

جنگیدن بیهوده، مقاومت باطل همین است. پافشاری بر اتفاقی که نمی‌افتد، اصرار بر امرِ غیر ممکن، وقتی میتوانی طناب را زمین بگذاری. زور تو همیشه کفایت نمی‌کند، رها کردن ضعف نیست، پذیرش این نکته است که تو جنگجوی هر مبارزه‌ای نیستی و نجات یافتن گاهی در نجنگیدن است.
July 8, 2026 292 2