هشت سال زندگی توی یه ازدواج از پیش تعیین شده، هیچوقت اونقدرا نانی رو به هم نریخته بود. یا شاید بهتر بود بگه، اون انقدر به این زندگی عادت کرده بود که دیگه یاد گرفته بود چیزی از خودش بروز نده، اون تمام کارهایی رو که ازش انتظار میرفت، انجام داده بود. روز عروسی، با اینکه فقط دلش میخواست از همه چی فرار کنه و پشت سرش رو هم نگاه نکنه، بازم سر مراسم حاضر شد.
کنار همسرش، زندگیای ساخت که از بیرون درست شبیه یه خانوادهی بی نقص به نظر میرسید، همون زندگیای که همه با حسرت بهش نگاه میکردن. دوقلو هاشون رو با عشق و مسئولیت بزرگ کرد و اجازه نداد هیچوقت گرمای خونه از بین بره یا ستون های زندگیشون بلرزه. هرچی باشه، عشق هیچوقت جزئی از قراردادی نبود که اون روز امضاش کرده بود.
⋆ don't say you love me ⋆
a story awaits
a story awaits
⟣ ડkyꪀaniָ ⟢
