گاهی فکر میکنم قشنگترین اتفاقهای زندگی، همانهایی هستند که اصلاً برایشان برنامه نداشتیم...
یک روز، میان تمام حرفهایی که میشد گفت، چند کلمه روی صفحه ماند:
«وقتی کلمات ناتوانند، بگذار تو را با سکوت بگویم...»
و شاید همان چند کلمه، بیآنکه بدانیم، قرار بود راهی باز کنند به سمت آشناییِ ما.
قصهای شروع شد که آن روز هیچکداممان نمیدانستیم قرار است به کجا برسد...
و شاید همان چند کلمه، بیآنکه بدانیم، آغازِ قصهای شد که روزبهروز برایمان عزیزتر میشود؛ قصهای از خندهها، دلتنگیها و خاطرههایی که حالا گوشهگوشهی قلبم جا گرفتهاند..(:
چه خوب که بعضی اتفاقها، بیخبر از آینده، شروع میشوند و کمکم تبدیل میشوند به قشنگترین فصل زندگی.
به عشق تمام «اولین»هایمان، تمام روزهایی که پشت سر گذاشتیم، و تمام روزهایی که هنوز ننوشتهایم...❤️
سوم ِ شهریورماه ِ چهارصدوپنج