کاش بعضیا بد بودن، بد بودنم خودش یه حُسنه!
این جمله رو گفت و اشکاش ریخت پایین، جلوی من دختربچه ۲۵ ساله نشسته بود؛ زنی که سنش حداقل دو برابر من بود و داشت از داستان فوت شدن همسرش میگفت و من چقدر تو فکر رفتم :)
چقدر این آدم و قضاوت کرده بودم، هروقت مامانم میخواست بره دیدنش میگفتم نرو مامان فلانی خیلی انرژی منفیه انرژیتو میاره پایین.
تا اینکه امشب وسط اشکاش، وسط حرفاش داشتم فکر میکردم که من واقعا چه میدونم از غم این آدم؟ مشکلات شو یک دهم شو من آدم پرمدعا میتونم تحمل کنم یه روز؟!
داشتم فکر میکردم چقدر شوهرشو دوست داشته که میگه هنوزم بعد پنج سال با خودم میگم رفته ماموریت، برمیگرده هنوزم باور نکردم..
از وقتی دیدمش تا همین ثانیه همش دارم با خودم تکرار میکنم:
کاش بعضیا بد بودن بد بودنم خودش یه حسنه
این جمله آخه چی بود که تو سر من انداختی.
وسط اون پارک و خنکی هوا به خاطر آب پاشی درخت و گیاها، توی یک بوفه کوچیک، جلوی این خانوم با روحی بزرگ نشستم و داشتم فکر میکردم واقعا دوسش دارم، حس کردم دیگه ازش بخاطر غرغرو بودنش متنفر نیستم و بهش حق دادم، خودمو جاش گذاشتم و دنیا رو با لنز اون دیدم و حتی لحظه خدافظی از ذهنم گذشت بغلش کنم ولی نمیدونم چرا نشد؛
شاید چون خیلی قوی بود و اگه بغلش میکردم حس میکرد دارم بهش ترحم میکنم و اصلا دلم اینو نمیخواست.
میخواستم حس کنه بازم قویه هرچند ته قلبم درد همه دخترا و زنای قوی رو به دوشِ قلبم کشیدم.
ولی موقع خدافظی دستشو گرفتم و با انگشت شستم، انگشتشو ناز کردم گفتم روح بزرگی دارین و از ته قلبم دیگه چهره اش و گونه های گوشت آلودش، اخمی که همیشه بک گراند چهره اش بود، حس بد بهم نمیداد، حس مامانمو گرفتم و از ته قلبم بهش گفتم دوستت دارم
نگاه مو گرفتم و همراه مامان از پارک رفتیم.
September 6, 2026 5