این قراره کلماتی از ته قلبِ من برای کسی باشه که قرار نیست اونها رو بخونه؛ اما مگه این باعث میشه که این کلمات نوشته نشن؟
فقط نگات کردم. همین. بعد داشتم باهات میخوندم: «حالا دستامو بگیر؛ تو دلیل خوشحالیِ منی.» بعدش چی بود؟ «وقتی که این مِه از بین بره و هوا صاف بشه، با پاهای خیسم به سمتت میدوم. اون موقع منو توی بغلت جا بده.» یا شاید هم این بود: «هیچ چیز، مثل من و تو، باهم، وجود نداره.» بعدش دیدم دارم توی چشمات دنبال لبخند میگردم که اونها رو به لبهای خودم انتقال بدم. دیدم اشک چشمات، زودتر از چشمهای من میریزه. دیدم وقتای بیقراریت منم ناخودآگاه، شروع به تکون خوردن میکنم و پوست لبمو میکَنم. دیدم صدات شده همون صدایی که توی گوشم تکرار و تکرار میشه. دیدم لبخندت شده نورِ تاریکیهام. دیدم وجودت شده همون بخشی از من که انگار تا الان پنهان بوده و با دیدنِ تو، خودش رو پیدا کرده. دیدم توی وجودت لونه کردم؛ بین چشمایِ مشکیِ ستارهدارِ براقت، بین چینهای ریز گوشهی چشمات و برآمدگی پشت و زیرشون موقع خندیدنت. بین هر چیزی که مربوط به توئه. بین صدای خندههات، بین تموم اون خوشحالیها و ذوقهای از ته دلت. بین تموم اشکات، استرسهات، و آسیبهات. دیدم همهی وقتایی که داری از استرس حالتای مختلفی به خودت میگیری، شروع میکنم به بغل کردنت هر چند غیر واقعی؛ چون همهشون رو حس میکنم. دیدم که تو یکی از خالصترین و بیریاترین موجوداتی هستی که تا به حال خلق شده. دیدم جوری با هر چیزی واقعی ذوق میکنی که با خودم میگم: آره این دنیا و قشنگیهاش همه برای چشمای تو ساخته شدن. دیدم واکنشهات نسبت به هر چیزی جوری خالصه که من به راحتی برای قلب و وجود زلالت گریهم بگیره. چقدر زود، مگه نه کوکی؟ فکرشو نمیکردم اما تاریک بودم و نور و رنگم شدی. و دیدم دارم بهت وصل میشم هر لحظه بیشتر؛ به تو وصل میشم که انگار به خودم وصلم. دیدم که خودم رو دَرت پیدا کردم. تولدت مبارک یوفوریای رنگی.
یک سپتامبر ۲۰۲۱؛
برای نور و رنگِ تازهی قلب و وجودم، جئون جونگکوک.
راستی، هنوزم دارم باهات میخونم «تو دلیل خوشحالیِ منی.» آره ۷۵ روزه که دلیلِ خوشحالیِ منی.
Forwarded fromle vent nous portera
August 31, 2026 70 10