هموطن را هموطن کشتن مگر داغ کمیست
چهار هزار و چهل هزارش، جای بحث دارد مگر؟
صدای غم چند هزار خانواده که در کوچههای ایران میپیچد و سیاهی را بر روی سهرنگِ ایران، غالب میکند..
هموطن را در وطن بر هموطن شورانده اند
تیر و باتوم یا قَمه، ابزار فرق دارد مگر؟
صدای تیر آمد، اما نتوانست صدایِ جوانان مقاوم ایران را قطع کند..
سعدیا برگرد و از تک گوهرِ بیتت بگو
عضوی از تن عضو دیگر را بیازارد مگر؟
و جان چه بهای سنگینیست و آزارِ ایران، چه درد سختتری! خوشا به حالِ آنهایی که سنگینترین بها را در علاج وطن، برای آزار ندیدنش، نثار کردند..
داغ تابستان و جنگ و پرپر آن لاله ها
خون سرخ هموطن، نسیان میداند مگر؟
آن صدای تیر شبانه در دی، مرا یاد فاطمه صدیقیتبار میاندازد، همان صدای مهیب شبانه در خرداد..
که اخر تلخ قصه، ۱۲ تن از خانواده فاطمه پر کشیدند و بزرگترین پایان خانوادگی را رقم زدند..
رد خون هموطن بر دی وَ هم خردادماه
سالِ نحسِ این وطن، پایان مییابد مگر؟
اما حالا، خیلی سخت است که ببینی آنهایی که خودشان باید مرهم زخمها باشند، طبیب بشوند، خودشان شده اند زخمی عمیق بر دل قلبهایمان.. بر دلِ ایران!
خانه و کاشانه، این احوال برهم ریخته
جز به دست هموطن، تیمار مییابد مگر؟
اما این ماییم، که باهمیم، وقتی زمین میخوریم، وقتی بلند میشویم، وقتی نامردی میبینیم، وقتی ادامه میدهیم، باهمیم، این ماییم..
کشورم ایران من، ای رنج تو بی انتها
این قلم جز شعر تو، مرهم میداند مگر؟
📍مهــــور | برمـدار دانشجــــ🎓ــو

