بانو جان!
به گمانت نمی دانم چگونه همه ی دلتنگی های دنیا در تُنگ کوچک دلت جای گرفته است؟!
تنگی شیشه ای که شاید روزی به سنگی کوچک بلغزد، بیافتد و بشکند!
به خیالت نمی دانم حجم دردهای تو به اندازه ای ست که نمی توانش بیان کردن!
به خیالت نفهمیده ام چه قدر گرفته دلت ؛ ولی توانِ بازگو کردنش نیست!
بانو جان!
صبور باش و محکم بایست!
کسی چه می داند این روزگار بدفرجام ، در آستین لباس رنگارنگش، کدام گوی قسمتش را پنهان کرده است تا نصیبمان کند؟!
ماه ، ماه است ؛ چه تمام باشد و چه ناتمام!
مهم آن است که همیشه اش ماه بنامیم و بدانیم؛ مثل زندگی، که در هر حالتش، زندگی ست و راهی نیست جز ادامه ی آن.
بانوی مهربانم!
برایت شادمانی آرزو می کنم و تندرستی تا باشی و همچنان مادرانه در آغوش مِهر بکشی عزیزان و یادگاران زندگی ات را.
بانوی خوبم!
مقصد ناپیداست و مسیرِ عبور ، گشاده.
باید برویم از کنار خار و خاشاک تا برسیم به گل و گلستان.
زندگی همین است. کجایش را نگاه کنیم که نقشی از یک درد را در آن نبینیم!
با این همه، باید راضی بود. راضی به رضای او که قادر و دانای مطلق است و هیچ حساب و کتابی نزد او بی ضبط و ثبت نمی ماند.
باید امیدوار بود، به سرسبزی بهار و زیبایی گل های معصوم که روزی گلستانی از عشق و طراوت را ترسیم خواهند کرد.
آری بانو جان!
باید امید داشت و زندگی کرد. هیچ بهانه ای پذیرفتنی نیست برای هیچ کدام مان جهت ادامه ی زندگی... باید زندگی کرد بانو جان...
#حمیده_عسکری
@hamidehaskari
10February 21, 2025 1K 13