🌴 زنی در میانه طوفان
🍀 شرحی کوتاه از زندگی اوریانافالاچی
🌴 رحمت الله صادقی
اوریانا فالاچی زنی بود که از میان شعلههای جنگ کودکیاش عبور کرد تا در بزرگسالی، خودش به شعلهای بدل شود که جهان را روشن و گاه میسوزاند.
او در فلورانس زاده شد، در شهری که رنسانس را به دنیا هدیه داد، اما خودش در تاریکترین ساعات قرن بیستم بزرگ شد. جنگ جهانی دوم کودکیاش را بلعید، اما او به جای ترس، تفنگ مقاومت را به دست گرفت. انگار از همان ابتدا فهمیده بود که زندگی میدان نبرد است، نه باغی برای آرمیدن.
فالاچی هرگز ننوشت تا خوشایند باشد. او ننوشت تا تسلی دهد. او مینوشت چون نمیتوانست نفس بکشد مگر اینکه حقیقت را فریاد بزند. مصاحبههایش با قدرتمندان جهان — از خمینی تا کیسینجر، از قذافی تا پهلوی — نه پرسش و پاسخ که دوئل بود. او روبروی مردانی مینشست که جهان را به لرزه درمیآوردند، و با چشمانی بیهراس از آنها میپرسید: «تو کیستی که بر سرنوشت ما حکم میرانی؟»
کتاب «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» شاید صمیمیترین و در عین حال تلخترین اثر اوست. گفتگویی با جنینی که هرگز به دنیا نیامد، اما در جان مادرش ریشه دواند. این کتاب نه فقط داستان یک سقط، که مرثیهای است بر آزادی، بر انتخاب، بر تنهایی زنی که میان عشق مادری و آزادی شخصی گیر افتاده.
اما شاید بزرگترین تراژدی فالاچی این بود که در پایان عمر، همان زنی که تمام عمر برای آزادی جنگیده بود، به نماد خشونت و تعصب تبدیل شد. کتاب «خشم و غرور» را پس از ۱۱ سپتامبر نوشت، وقتی خشم از دیدن برجهای فرو ریخته، قلمش را به شمشیری تبدیل کرد. او که یک عمر علیه دیکتاتوری جنگیده بود، این بار خود به دام دیکتاتوری خشم افتاد.
مرگش در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۶، در همان فلورانسی که در آن زاده شده بود، شاید پایان یک دایره بود. زنی که از میان آتش گذشت، در نهایت در آتش خشم خود سوخت.
فالاچی را نمیتوان دوست داشت یا حتی تأیید کرد. اما نمیتوان نادیدهاش گرفت. او مثل طوفانی بود که از تاریخ گذشت — ویرانگر و بارور، ترسناک و شجاع. زنی که جسارت داشت بگوید آنچه دیگران جرأت گفتنش را نداشتند، حتی اگر آن کلمات، خودش را هم بسوزانند.
شاید بهترین توصیف برایش همین باشد: او هرگز زنی آرام نبود، چون آرامش را خیانت به حقیقت میدانست.
https://t.me/gzeng
لینک کانال....
مارا به دوستان خود معرفی کنید...
🟥 کانال گزینگ ⬅️ @Gzeng