اصولا آدمیام که خیلی زود از یه سری رفتارها خسته میشم. یه رفتاری رو میبینم که با چیزی که خودم قبول دارم جور نیست، شاید همون لحظه چیزی نگم، شاید حتی چند بار نادیدهش بگیرم، ولی اگه ببینم داره تکرار میشه، دیگه کمکم نظرم عوض میشه. ممکنه یه آدم کلی خوبی داشته باشه، کلی برام عزیز باشه، کلی خاطرهی خوب باهاش داشته باشم، ولی یه رفتار خاص اگه اونقدر تکرار بشه که از چشمم بیفته، دیگه اون آدم قبلی برام نیست. من اینطوری نیستم که با یه اشتباه همهچی رو تموم کنم؛ اتفاقا خیلی وقتها بیشتر از چیزی که باید فرصت میدم. ولی یه جایی میرسم که دیگه حوصلهی توضیح دادن، ناراحت شدن، دوباره بخشیدن و دوباره همون رفتار رو دیدن ندارم. وقتی از کسی بگذرم، معمولا دعوا نمیکنم، توضیح زیادی هم نمیدم؛ فقط سرد میشم و فاصله میگیرم. شاید طرف حتی نفهمه چی شد، ولی من مدتها قبل از رفتنم، توی ذهنم از اون رابطه خارج شدم. بدترین قسمتش هم اینه که وقتی یه نفر از چشمم بیفته، دیگه خوبیهاش هم مثل قبل به چشمم نمیاد. نه اینکه خوبیهاش رو انکار کنم، فقط دیگه نمیتونم به خاطر چندتا رفتار خوب، چیزایی که اذیتم کرده رو نادیده بگیرم. من آدم کینهای نیستم، ولی وقتی خسته بشم، دیگه خیلی سخت میتونم برگردم به همون جایی که بودم. چون برای من، آدمها با حرفاشون ثابت نمیشن؛ با رفتارشون ثابت میشن.