به چه میبالی؟ به معنای لحظاتی که ساختی، یا به آن دلی که در نگاه اول باختی؟ به وقتی که فکر فردای امید و غم دیروز بودی، یا به حسرتهای شکستهایی که در تصوراتت پیروز بودی؟ به تمام راههایی که نرفتی و تمام رفتنهایی که ای کاش نمیرفتی یا به آدمهایی که ماندنشان را باور کردی و رفتنشان را باور نکردی؟ به شبهایی که صبح شدند بیآنکه چیزی در تو روشن شده باشد یا به صبحهایی که با امید بیدار شدی و شب، خودت را کمی بیشتر از دست داده بودی؟ به تمام «کاش»هایی که دیر به دنیا آمدند یا به تمام «اگر»هایی که هیچوقت فرصت امتحان شدن پیدا نکردند؟ به تمام حرفهایی که در گلویت ماندند یا تمام جوابهایی که وقتی رسیدند، دیگر کسی برای شنیدنشان نمانده بود؟ به آن روزی که هنوز فکر میکردی زندگی چیزی را از تو دریغ نخواهد کرد یا روزی که زندگی همه چیز را به پایت ریخت و تو به دنبال چیزی بودی که نداشتی؟ به خودت، که آنقدر برای رسیدن دویدی یا که نفهمیدی بعضی مقصدها از همان ابتدا قرار نبود مال تو باشند؟ تنها مسیرش سهم تو بود! در آخر؛ من، حالا، میان تمام آنچه میتوانست باشد و آنچه دیگر هیچوقت نخواهد بود، ایستادهام… نه آنقدر اشتباهات گذشته را فراموش کردهام که بتوانم آسوده زندگی کنم، نه آنقدر آینده را باور دارم که دوباره امیدوار شوم. فقط ماندهام، با مُشتی پر از حسرت که نمیتوانم رهایش کنم و مُشتی دیگر، که هیچچیز را نمیتوانم در آن نگه دارم. #ق پست جدید در اینستاگرام
2
2
1