وقتی برای اولین بار به دستانش دست زدم، احساس سبکی کردم. انگار همه آوارهایی که سالها بود آنها را تحمل میکردم تبدیل به پروانه شدند، پرواز کردند و راحتم گذاشتند. حرکات دست چپش در دستم، مانند رقص یک دختربچه، زیبا و دلنشین بود. وقتی در کنارش میایستم چشمانش طوری به من نگاه میکنند که در قلبم آتشکده برپا میشود. هم فشردن دستانش، هم نگاه کردنش، هیچکدام تپش قلبم را ذرهای آرامتر نمیکند. اگر بس نکند قلبم از قفسه سینه به بیرون میپرد و او را میبوسد. نمیدانم چطور اما آنقدر به من نزدیک است که وقتی میخواهم حتی به خودم سر بزنم باید از کنار او عبور کنم. انگار خود را تنها در او پیدا میکنم. در آن لحظه که برای اولین بار پس از چند سال، حس کردم به شخص دیگری جز خودم نیاز دارم٫ و انگار وقتی که نیست، چیزی را درکنارش جا گذاشته ام٫ فهمیدم که او چقدر در لایههای زیرین قلبم نفوذ کرده است. و از این بابت بسیار خوشحالم. #ق پست جدید در اینستاگرام
8