در شهر اگر تو شاهدِ شیرین گذر کنی، شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی… — غزلهای ماندگار — TG.ME

در شهر اگر تو شاهدِ شیرین گذر کنی، شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی خوش آن که از کمین به درآیی کمان‌به‌دست، وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی شب گر به جای شمع نشینی میان جمع، پروانهٔ وجود مرا شعله‌ور کنی آگه شوی ز خاک ریاضت‌کشانِ عشق گر در بلای هجر شبی را سحر کنی گر بنگری به چاه زنخدان خویشتن، یعقوب را ز یوسف خود باخبر کنی بویت اگر به مجمع روحانیان رسد، آن جمع را ز موی خود آشفته‌تر کنی مُردند عاشقان ز نخستین نگاه تو حاجت بدان نشد که نگاه دگر کنی نبوَد عجب اگر به چنین چشمهای مست، آهنگِ خونِ مردمِ صاحب‌نظر کنی دیدی دلا که بر سر کوی پری‌وشان، نگذاشت آبِ دیده که خاکی به سر کنی ناوک‌زنان بتانِ کمان‌کش ز چابکی، فرصت نمیدهند که جان را سپر کنی گر کام خواهی از لب لعلش فروغیا، باید ز اشک، دامن خود پُرگهر کنی #فروغی_بسطامی @ghaz2020

August 6, 2026 2K 32 19