ما توی تهران زندگی میکنیم و محلهی ما یکی از محلههایی بود که موشک خورده بود؛ چندتا کوچه بالاتر. اینترنت قطع بود و ماهواره هم درستوحسابی نمیگرفت که بفهمیم کجا رو دارن میزنن. اون شب با صدای برخورد موشک و انفجار، همهی همسایهها سراسیمه، بچهها و هر چیزی که دم دستشون میرسید رو گرفتن و فرار کردن توی کوچه. یه پنیک جمعی... پایین کوچمون یه پارک بود که اکثر خانوادهها اونجا جمع شده بودن. وضعیت وحشتناکی بود.
با فاصلهی چند متری من، یه خانوادهی پنجنفره بودن: زن و شوهر، یه پسر نوجوون، دو تا بچهی کوچیک. بچهها خیلی ترسیده بودن و همش گریه میکردن. من که بچه نداشتم، رفتم پیش اون مادر و بهش گفتم بذار کمکت کنم. با یکی از بچهها شروع کردم حرف زدن و بازی کردن که سرگرم بشه. بچهی کوچیکتر که یک سالش هم نمیشد، توی بغل مادرش بود و سعی میکرد آرومش کنه.
مادر هم چادر پوشیده بود، هم روسری. یه دستش قوطی شیشهشیر بود، یه دستش جغجغهی بچه. بچه به بغل، با گوشهی دندون چادر رو گرفته بود که نیفته. حسابی کلافه شده بود. بهش گفتم: «خو زن خوب، یه دو دقیقه #چادر رو ول کن، تو که روسری سرت هست، الانم نصف شبه و تو این وضعیت، کی به کیه؟ بچه رو اول آروم کن.»
گفت: «تو هم دلت خوشه. این فلان فلان شده رو میبینی اینجا؟» (شوهرش رو میگفت) «وایساده دست به کمر با آقایون تز سیاسی میدن، یهطوری انگار هفت نسل کارشناس بودن! حتی بدون چادر نمیذاشت از خونه بیام بیرون. موقع فرار، دم در وایساد، بچه رو از بغلم گرفت تا چادر سرم کنم، بعد بچه رو داد دستم. خودش جلو جلو اومد پایین، منم با این مکافات پشت سرش...»
همینطور داشت حرف میزد زن بیچاره، من دیگه گوشهام نمیشنید. پرت شده بودم توی افکار خودم و رنج این زن. آخ که بمیرم براش. خودمو مشغول کردم به اون یکی بچه تا کمکم مردم رفتن خونههاشون. اینا و من هم رفتیم خونههای خودمون. تا صبح، از ترس حملهی دوباره خوابم نمیبرد و داشتم با خودم فکر میکردم: ما کی و چطوری اینقدر بدبخت شدیم؟
گرشاد: اینستاگرام | توییتر | وبسایت | تلگرام
6
3
1August 11, 2025 298