با_عشق ! #رحیم_قمیشی این حکایت واقعی را از اتفاقی در بیمارستان نیکان… — 📚مجله اطلاعات عمومی♻️ — TG.ME

🔵 #با_عشق !
#رحیم_قمیشی

این حکایت واقعی را از اتفاقی در بیمارستان نیکان تهران، قبل‌ها برایم افتاده بود، نوشته‌ام. اما هر بار آن را به یاد می‌آورم،، همچنان برایم تازه است. خیلی تازه!
امروز که آن را خواندم، احساس کردم اصلاً داستان آن داستانِ "ایران جان" ماست، که روی تخت بیمارستان خوابیده، دکترها گفته‌اند شاید دیگر خوب نشود، ولی ما می‌دانیم خوب می‌شود، با نیروی عشق ما.
دکترهایی که نمی‌دانند نیروی عشق چیست!

پیرمرد، سبیلِ سفید و پرپشتی داشت. ابروهای نیمه‌سفیدش خیلی قشنگ بودند.
موهایش را، معلوم بود از صبح شانه نزده. سعی می‌کرد خودش را خونسرد نشان دهد، اما نمی‌توانست!
از چشم‌هایش نگرانی می‌بارید. به هر پرستاری که ممکن بود رو زده بود تا خبری از داخل بخش برایش بیاورند.
پرستار سفیدپوش و خوش‌اخلاق گفت:
«پدرجان، خانم شما نوبتش آخر است. لطفاً بنشینید، باید حوصله کنید!»
مرد، مستأصل و با خجالت، آمد و صندلیِ کناری‌ام نشست.

اتاق انتظار همراهان بیماران بود. من هم منتظر خبری از همسرم بودم.
به‌خاطر دلهره‌اش، خواستم سر صحبت را با او باز کنم؛ شاید استرس او را کم کنم.
پرسیدم:
«همسرتان عمل دارد؟»
با سر تأیید کرد.
گفتم:
«من هم همسرم داخل است. نگران نباشید! اینجا بیمارستان خوبی است.»
گفت:
«آخر همسر من در کماست! می‌ترسم اتفاقی برایش بیفتد.»
با تعجب تکرار کردم:
«کما؟»
گفت:
«بله، از ۱۵ سال پیش با یک سکته رفته به کما» یک زندگی نباتی!

باورم نمی‌شد. فکر کردم شاید اشتباه شنیده‌ام.
چشم‌های مرد هنوز به در بود، شاید پرستارِ دیگری بیرون بیاید و حال همسرش را بگوید، و من هنوز در بهت بودم.
پرسیدم:
«یعنی تا حالا شده کسی بعد از این همه سال از کما یا مرگ مغزی، بیرون بیاید؟»
نگاهم کرد و گفت:
«نه، نشده!»
از سؤال بی‌جای خودم پشیمان شدم.
پرسیدم:
«دکترها چه می‌گویند؟»
گفت:
«خیلی‌هایشان می‌گویند نگهداری‌اش فایده‌ای ندارد.»
دیدم چشم‌هایش حسابی مرطوب شدند.
خواستم دیگر سؤالی نپرسم تا باز ناراحتش نکنم. ولی خودش ادامه داد.
گفت که "خیلی دوستش دارد!"
یک روز در میان فیزیوتراپ می‌برد خانه تا نگذارد بدنش خشک شود. یک وقت زخم بستر نگیرد. می‌گفت سه روز در هفته حمامش می‌کند.
از طریق لوله‌ای به معده همسرش مواد غذایی می‌فرستد. امروز هم آورده بود تا جای لوله را عوض کنند، مبادا عفونت کند.
پرسیدم:
«یعنی پرستار برایش گرفته‌ای؟»
گفت:
«خودم پرستارش هستم...»

دوباره بلند شد و از پرستارها سؤال کرد. گفتند مشکلی نیست، حالش خوب است و هنوز عمل نشده.
نمی‌توانست بنشیند!
سال‌ها بود همسرش خوابیده بود، اما پیرمرد نمی‌خواست باور کند.
می‌گفت می‌داند همسرش به زندگی برمی‌گردد.
وقتی ترانه‌هایی را که او دوست داشته برایش می‌گذارد، صورتش قشنگ‌تر می‌شود. وقتی بوی غذایی که او دوست داشته، در خانه می‌پیچد، فرم صورتش تغییر می‌کند.
او می‌فهمد همسرش خوشحال‌تر است.
می‌گفت:
«دکترها چه می‌دانند، تکنولوژی با چه سرعتی جلو می‌رود.»
گفتم:
«این همه صبوری و امیدواری را چطور به‌دست آورده‌ای؟»
کمی مکث کرد.
می‌دانست چه می‌خواهد بگوید، اما نمی‌دانست من می‌توانم درکش کنم یا نه.
با تأمل و مکث زیاد گفت:
«با عشق»
چشم‌های مرا هم پر از اشک کرد.

خودش و همسرش قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بوده‌اند، همان‌جا ازدواج کرده  و به ایران برمی‌گردند.
قرار گذاشته بودند تا آخر عمر، یک لحظه همدیگر را تنها نگذارند.

هر دو برگشته بودند آبادان، و چند سال بعد هم، هر دو شده بودند جنگ‌زده!
هر دو مهندس‌های بزرگترین پالایشگاه جهان بودند، در زیباترین شهر ایران.
می‌گفت جنگ همه چیزشان را سوزاند؛ همه نقشه‌هایشان را، آن زندگی آرام و زیبایشان را.
ولی باز با هم، زندگی را ساخته بودند؛ با چه زحمت‌ها و مصیبت‌ها. با همان نیروی عشق‌شان.
اما نمی‌دانست چرا همسرش، بعد از آنهمه مقاومت، آنهمه بردباری، آخرش کم آورده بود.

عشق چه کارها که نمی‌کند.
امید تا کجاها که نمی‌برد، آدمی را.
مرد آن‌قدر بی‌تاب شده بود که دیگر توضیحات پرستارها نمی‌توانست قانعش کند.
همسرش اگر درد داشت، که نمی‌توانست چیزی بگوید. آن‌ها که نمی‌توانستند بفهمند.
پرستار مجبور شد برایش کاور مخصوص ورود به بخش بیاورد، تا برود داخل.
تا دوباره مرد جان بگیرد.
تا همسرش جان بگیرد
تا او باز حسش کند.
تا هیچ‌کدام تنها نباشند.
آنها بدون هم، هیچ بودند!
آن دو بدون عشق
وجود نداشتند...


─═इई 🍃🌼🍃ईइ═─
@General_information

📚مجله اطلاعات عمومی♻️
❤9🥰1💔1
September 1, 2026 230 1