زانویِ غم بغل گرفته ای که چه ؟ بلند شو؛ بایست رو به رویِ آینه و تکرار… — متنهای سنگین — TG.ME

زانویِ غم بغل گرفته ای که چه ؟ بلند شو؛ بایست رو به رویِ آینه و تکرار کن : دوستم ندارد ؟ خوب نداشته باشد ! دلتنگی هایم را نمی فهمد ؟ خوب نفهمد ! بغض هایم را شانه نیست ؟ خودم که هستم ! همه را می بیند الا من ؟ من که خودم را می بینم ! خودم و آنها که دوستم دارند ... یکی از همان ها هم خدا ! حالا بخند . . بلندتر ! موهایت را شانه کن ... برایِ خودت شیرینی بیآور ؛ موسیقیِ دلخواهت را بگذار پخش شود ؛ بنشین کنارِ ایوانی ؛ بی خیالِ سرمایِ روزگار ! و هرکه را دیدی در حالِ گذر، برایش دستی تکان بده ! حالا دیدی تا چه حد خوشبختی ؟ دوست داشتن همین لحظه هایی ست که هیچکس حالت را نمی فهمد حتی او که صاحبِ دوست داشتنت است همین لحظه ایست که می فهمی گاهی خدا چشمک می زند و می گوید دیدی باز هم شتابان رفتی و راهِ مرا گم کردی ؟ اما من هنوز هم هستم تا به همیشه هستم! @gamname

👍1
September 2, 2026 37