صدایی درونم با من سخن گفت: «اینجا به دنبال چه آمدهای؟»
انگار آب یخ بر وجودم ریخته باشند، همانجا روی زمین نشستم. ناگهان اتفاقی عجیب رخ داد؛
تصاویرم ننشستند، بلکه ایستاده مرا تماشا میکردند. لرزهای چنان شدید بر اندامم افتاد که نفهمیدم چه شد... از حال رفتم.
با صیحههای پیاپی سیمرغ چشمانم باز شد. خود را در میان انبوهی از تصاویر خویش یافتم؛ هر یک مشغول کاری بودند: یکی میخندید، دیگری میگریست، آنیکی خشمگین بود... هر کدام در حالی که من اکنون نبودم.
در میان آنهمه، تنها یکی از تصاویر با حالت من هماهنگ بود. به سویش قدم برداشتم.
وقتی رسیدم، دستانم را بر آن گذاشتم و با تمام توانم فشردم. گویی از پیش میدانستم که همانجا، درِ خروج است.
در گشوده شد. خود را به سرعت بیرون رساندم و شکر خدا را گفتم که از آن مکافات نجات یافتم.
کمی آب نوشیدم و بهسوی در خروجی محوطهی عمارت قدم برداشتم.
همین که پایم را بیرون گذاشتم، نفسی از آسودگی کشیدم، اما ناگهان صدایی از پشت سرم آمد.
با اینکه قلبم از ترس میتپید، حتی برنگشتم که ببینم چه بود؛ فقط ادامه دادم…
در مسیر خود، برای یافتن راهی بهسوی قله.
آلفا

