داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۵ کنجکاوی بود که مرا می‌کشاند؟ هرچه به… — ALPHA — TG.ME

ALPHA#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۴ اما دستی از پشت سر، ناگهان مرا محکم گرفت. ترسیده بودم؛ ولی از طرفی خوشحال که شاید دیگر تنها نیستم. سریع برگشتم... اما هیچ‌کس نبود! تنها سکوت و نسیمی سرد. ناگهان صدایی از سمت کوه برخاست. چرخیدم؛ مردی با ردایی قهوه‌ای در دوردست…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۵
کنجکاوی بود که مرا می‌کشاند؟ هرچه به عمارت نزدیک‌تر می‌شدم، پاهایم بیشتر می‌لرزید. مقابل در ایستادم؛ دری چوبی و عظیم، نزدیک ده متر ارتفاع داشت. مشت‌هایم را بر آن کوبیدم و فریاد زدم: «آهای! کسی آنجاست؟» سکوت. دوباره کوبیدم و بلندتر فریاد زدم... باز هم هیچ. در، بی‌صدا باز شد، آرام، بی‌آنکه دستی آن را تکان دهد. سرک کشیدم، اما ناگهان وزنم روی لبه‌ در افتاد؛ تکیه‌گاهم لغزید و به درون افتادم و صدای بسته شدن در آمد!

همه‌چیز آینه بود؛ سقف، دیوارها، حتی کف. هر جا که مینگریستم، خودم بودم. تصویر درتصویر، گیج‌کننده و بی‌پایان. سراسیمه برگشتم تا از همان راه بیرون بروم، اما در را نیافتم. هر طرف که دست می‌کشیدم، فقط آینه بود. خروجی در میان انعکاس‌ها گم شده بود. سیمرغ را صدا زدم. صدایش بلند شد، نه از نزدیکی، بلکه از بالای گنبد. سرم را بالا گرفتم؛ پنجره‌ای در سقف بود و سیمرغ از آنجا صیحه می‌کشید. نمی‌توانست وارد شود. گویی اینجا جای او نبود.

دور تا دور دیوارها را با دست جُستم، به امید شکافی، دری، چیزی... اما هرچه بیشتر می‌گشتم، بیشتر در میان خودم گم می‌شدم. انعکاس‌هایم محاصره‌ام کرده بودند.

آلفا
❤6
May 29, 2025 106 2