داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۴ اما دستی از پشت سر، ناگهان مرا محکم… — ALPHA — TG.ME

ALPHA#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۳ این شعر مولوی با نوایی خوش در گوشم پیچید «عاقلِ صادق بیا، عاشقِ یکتا ببین غرّه مشو در جهان، دلبرِ زیبا ببین گفتِ نبی را نیوش، راهِ ولی را برو عالمِ فانی گذار، وصلتِ بالا ببین کشتی فکرت بران، تا به محیط کمال قوته‌ی معنی بخور، گوهرِ…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۴
اما دستی از پشت سر، ناگهان مرا محکم گرفت. ترسیده بودم؛ ولی از طرفی خوشحال که شاید دیگر تنها نیستم. سریع برگشتم... اما هیچ‌کس نبود! تنها سکوت و نسیمی سرد. ناگهان صدایی از سمت کوه برخاست. چرخیدم؛ مردی با ردایی قهوه‌ای در دوردست دیده می‌شد. بی‌درنگ به دنبال او دویدم. هرچه می‌دویدم، به او نمی‌رسیدم. بالا را نگاه کردم... اما سیمرغ را ندیدم! تعجب کردم، چراکه از آغاز این سفر در این سرزمین، حتی لحظه‌ای مرا تنها نگذاشته بود. آن مرد، پشت صخره‌ای نزدیک کوه ناپدید شد. من، مصمم و بی‌آنکه تردید کنم، مسیرش را دنبال کردم. وقتی به پشت صخره رسیدم، شوکه شدم! عمارتی عظیم، زیبا، مجلل و باشکوه در مقابلم نمایان شد، به‌حدی خیره‌کننده که هر توصیفی از آن، کم‌لطفی بود. شاهین، با وقاری شگفت، بر یکی از ستون‌های ورودی عمارت نشسته بود! صخره‌ای که پشت آن رفته بود، امتداد یافته و در پشت عمارت همچون حصاری برای سنگ‌های ریزشی عمل می‌کرد؛ و حالا روشن بود چرا آن‌جا از دید پنهان مانده بود...
آلفا
❤6🍌1
April 22, 2025 104 1