این شعر مولوی با نوایی خوش در گوشم پیچید
«عاقلِ صادق بیا، عاشقِ یکتا ببین
غرّه مشو در جهان، دلبرِ زیبا ببین
گفتِ نبی را نیوش، راهِ ولی را برو
عالمِ فانی گذار، وصلتِ بالا ببین
کشتی فکرت بران، تا به محیط کمال
قوتهی معنی بخور، گوهرِ دریا ببین»
انگار چیزی پشتم را چنگ زد و ناگهان چشمانم باز شد!
خودم را غوطهور در آب یافتم، در حالی که سیمرغ تلاش میکرد مرا به بیرون بکشد. اطرافم سنگهای آبی درخشانی به چشم میخورد. دیوارههای داخل آب ستونبندی بود و بر خلاف چاهی که از آن آمده بودم، نمیتوانستم نفس بکشم. خودم را به سطح رساندم!
چشمانم به نوک قله خیره مانده بود و ذهنم درگیر شعر و اینکه چگونه میتوانم از این صخرههای سیقلی خود را به آنجا برسانم.
به سمت پشت کوه حرکت کردم تا شاید راهی برای بالا رفتن بیابم. از دور، تپهای به چشمم خورد که تختهسنگهایی منظم روی آن قرار داشتند.
نزدیکتر که شدم، حصار چوبیای دورش دیدم. کنجکاو شدم و به دنبال درِ ورودی گشتم، اما دری نیافتم. دستم را به نردهها نزدیک کردم تا از بالای آن عبور کنم که ناگهان دستم از نرده رد شد، طوری که نزدیک بود به زمین بیفتم!
آلفا

