دور و اطراف حوض را جستجو کردم که ناگهان چشمانم به سنگی شفاف و عجیب افتاد؛ سطح آن از دانههای متعدد و با ترتیب خاصی کنار هم شبیه به ذرت پوشیده شده بود. با دقت بیشتری نگاه کردم و درون هر دانه، ذراتی طلایی و درخشان دیدم که نورشان خیرهکننده بود. دستانم را روی سنگ کشیدم و شگفتزدهتر شدم؛ برخلاف آنچه انتظار داشتم، سطحش بسیار لطیف و نرم بود!
سیمرغ آمد و روی سنگ نشست و او نیز به دانهها مینگریست، سپس روی آن آرام گرفت. سردرگم شده بودم، بیاختیار فریاد زدم: «بار پروردگارا! اینجا کجاست که مرا آوردهای؟ نام این سرزمین زیبا چیست؟ برای چه مرا اینجا آوردی؟»
در آن لحظه، گویی کسی در گوشم نجوا کرد: «در آب حوض شستشو کن!»
ناخودآگاه دستانم را درون آب زلالش فرو بردم. گرمای مطبوعش سراسر وجودم را فرا گرفت. مهیای استحمام شدم و خود را درون حوض رها کردم. چنان آرامشی به من دست داد که متوجه نشدم کی خوابم برد...
در خواب، دوباره همان بیابان را دیدم، اما این بار کوه را در مقابلم میدیدم. دو راه پیش رویم قرار داشت، به شکلی که مسیرها همچون بیضی در هم تنیده بودند و هر دو در انتها به کوه منتهی میشدند...
آلفا


