بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم به سوی سرزمینهایی که دیدارش بسان شعله ی آتش دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور کسی اینجاست ؟ هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟ کسی اینجا پیام آورد ؟ نگاهی ، یا که لبخندی ؟ فشار گرم دست دوست مانندی ؟ و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ملل و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها پس از گشتی کسالت بار بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار کسی اینجاست ؟ و می بیند همان شمع و همان نجواست که می گویند بمان اینجا ؟ که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟ بخشی از شعر چاووشی اثر اخوان ثالث @freshairco
5