بلورفروش از جوانی‌اش می‌گوید؛ از روزهایی که تازه مغازه را راه انداخته… — Feu Rouge — TG.ME

بلورفروش از جوانی‌اش می‌گوید؛ از روزهایی که تازه مغازه را راه انداخته بود و خیال می‌کرد روزی آن‌قدر پولدار خواهد شد که بتواند به مکه برود. اما وقتی سرانجام پول کافی به دست آورد، نتوانست مغازه را به شخص دیگری بسپارد؛ کریستال‌ها ظریف بودند و دل کندن از مغازه برایش آسان نبود. سانتیاگو پرسید: خب، چرا ال…

👍4❤1
August 27, 2026 254 2