بشنُو از نی چون شکایت میکند از جداییها حکایَت میکند کز نیستان تا مرا بُبریدهاند در نفیرَم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق تا بگویم شَرح دَرد اشتیاق هر کسی کُو دور ماند از اَصل خویش باز جُوید روزگار وَصل خویش من به هر جَمعیّتی نالان شدم جُفت بَدحالان و خُوشحالان شدم هرکسی از ظَنّ خود شد یار من از درُون من نَجُست اَسرار من سِرّ من از ناله ی من دور نیست لیک چَشم و گوش را آن نُور نیست آتَش است این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتَش ندارَد، نیست باد -مولانا @faust_text
1
1February 16, 2026 219 6