دانه از آن زمان كه در خاك است با دلش آفتاب ادراك است سرگذشتِ درخت میداند رقمِ سرنوشته میخواند گرچه با رقص و ناز در چمن است سرنوشت درخت، سوختن است آن درخت كهن منم كه زمان بر سرم راند بس بهار و خزان دست و دامن تهیّ و پا در بند سر كشیدم به آسمان بلند شبم از بیستارگی، شب گور در دلم پرتو ستارۀ دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت بر سرم آشیانه بست کلاغ آسمان تیره گشت چون پر زاغ مرغ شبخوان که با دلم میخواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بیبرگشت گر نه گل دادم و بر آوردم بر سری چند سایه گستردم دست هیزمشکن فرود آمد در دل هیمه بوی دود آمد کندۀ پیر آتشاندیشم آرزومند آتش خویشم -هوشنگ ابتهاج @faust_text
1
1February 16, 2026 191 1