📍در ستایش ناامیدی
🔻 بعضی درها را امید نمیبندد؛ ناامیدی میبندد. این را دیر میفهمیم. آنقدر پشت بعضی آدمها، بعضی آرزوها و بعضی نسخههایی که برای زندگی پیچیدهایم میایستیم تا امید، از فضیلت به اعتیاد تبدیل میشود. بعد ناامیدی از راه میرسد؛ نه با سروصدا، نه با خشم، فقط آرام دستمان را از دستگیرهای جدا میکند که سالهاست هیچ دری را باز نکرده است. گاهی ناامیدی، محترمانهترین شکلِ خداحافظی است.
□ همیشه به ما گفتهاند امید داشته باش. اما کمتر کسی پرسیده امید به چه؟ امید، اگر به چیزی بسته باشد که دیگر وجود ندارد، فقط شکل شیکِ انکار واقعیت است. ذهن آدم، وقتی حاضر نیست فقدان را بپذیرد، امید تولید میکند؛ درست مثل بدنی که برای فرار از سرما، تب میکند. تب، نشانه سلامت نیست؛ فقط تلاشی برای دوام آوردن است. بعضی امیدها هم همیناند؛ مکانیسمی برای عقب انداختن مواجهه.
□ ناامیدی لحظهای است که جهان، آرایشش را پاک میکند. دیگر هیچ نور اضافهای روی صورت آدمها نیست. هیچ موسیقیای روی صحنه پخش نمیشود. تو میمانی و چیزی که واقعاً هست. عجیب است؛ خیلیها این لحظه را شکست مینامند، درحالیکه شاید اولین دیدارِ واقعی با زندگی باشد. زندگی، همیشه به اندازه خیال ما مهربان نیست؛ اما اغلب، از خیال ما صادقتر است.
□ آدم ناامید، اگر فرو نریزد، دقیقتر میشود. دیگر برای هر دستی که به سمتش دراز میشود، اسمش را محبت نمیگذارد. هر لبخندی را علاقه نمیخواند. هر وعدهای را آینده نمیبیند. ناامیدی، چشم را تلخ نمیکند؛ اگر درست از آن عبور کنی، فقط شماره عینکت را عوض میکند. از آن به بعد، چیزها را با وضوح بیشتری میبینی؛ حتی اگر دیدنشان درد داشته باشد.
□ شاید بزرگترین سوءتفاهم این باشد که خیال میکنیم ناامیدی، پایان حرکت است. نه؛ پایان توهم است. فرق این دو کم نیست. خیلی از آدمها درست بعد از ناامید شدن، برای نخستین بار کاری را انجام میدهند که سالها از آن فرار میکردند؛ رابطهای را تمام میکنند، شغلی را رها میکنند، حقیقتی را میپذیرند یا بالاخره عزادار چیزی میشوند که مدتها فقط وانمود میکردند هنوز زنده است. ناامیدی، گاهی مجوز شروع است؛ اما شروعی که دیگر با رؤیاهای قرضی اداره نمیشود.
□ من از ناامیدی دفاع نمیکنم؛ از شأنش دفاع میکنم. از اینکه همیشه آن را دشمن نبینیم. بعضی احساسها آمدهاند تا زخمیمان کنند، اما بعضی دیگر آمدهاند تا زخمی را که سالها پنهان کردهایم، نشانمان بدهند. ناامیدی از دسته دوم است. آینهای است که چاپلوسی بلد نیست. چیزی به تو اضافه نمیکند؛ فقط اضافات را از تو کم میکند. و شاید آدم، درست از همانجا که دیگر امیدی برای نقش بازی کردن ندارد، تازه فرصت پیدا کند خودش باشد.
مصطفی سلیمانی
منبع : کانال فلسفه اخلاق
@FarsianFUM











