اتاق در سکوت فرو رفته بود. یکی روی مبل لم داده بود و به نقطه‌ای… — اُقیانوسِ مِشکی؛ — TG.ME

اتاق در سکوت فرو رفته بود.
یکی روی مبل لم داده بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود؛ طوری که انگار تمام خستگی چند سال گذشته، یک‌جا روی شانه‌هایش نشسته بود.

دیگری روبه‌رویش ایستاده بود. مدت‌ها بود چیزی نمی‌گفت. شاید چون بعضی حرف‌ها وقتی زیادی دیر گفته شوند، دیگر شبیه اعتراف نیستند؛ شبیه خداحافظی‌اند.

بالاخره آرام گفت:
-فکر می‌کنی آدم می‌تونه یه روز واقعاً از گذشته‌ش عبور کنه؟

نگاهش را از زمین گرفت.
-نه. فکر می‌کنم فقط یاد می‌گیره چطور باهاش زندگی کنه.

-پس چرا بعضیا این‌قدر راحت وانمود می‌کنن فراموش کردن؟

لبخند تلخی زد.
-چون اعتراف به اینکه هنوز چیزی برات مهمه، سخت‌تر از وانمود کردنه.

سکوت کردند.

بعد از چند لحظه،  آهسته گفت:
-اگه می‌تونستی برگردی، چیزی رو عوض می‌کردی؟»

کمی فکر کرد.
-آدم‌ها همیشه فکر می‌کنن جواب این سؤال یه اتفاقه. یه روز، یه تصمیم، یه اشتباه..ولی من نه.

-پس چی؟

-خودم رو عوض می‌کردم. شاید اون‌وقت بعضی آدم‌ها مجبور نمی‌شدن برای موندن کنارم.

این بار هیچ جوابی نیامد.
فقط نگاهی طولانی بینشان رد شد؛ نگاهی پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدام جرئت نداشتند به زبان بیاورند.

بعضی آدم‌ها از زندگی ما نمی‌روند؛ فقط جایی در عمیق‌ترین قسمت خاطراتمان می‌نشینند و هر از گاهی، با یک نگاه یا یک جمله، یادمان می‌اندازند که زمانی چقدر برایمان مهم بوده‌اند.

آن شب هیچ‌کس قول ماندن نداد.
هیچ‌کس هم قول رفتن نداد.
فقط برای اولین بار، هر دو فهمیدند که گاهی دو نفر همدیگر را دوست دارند، اما دوست داشتن به‌تنهایی برای نجات یک رابطه کافی نیست.
🕊18🍾2
September 2, 2026 519 23