تو شهیدِ راهِ وطن شدی و من فدای عشقی که تو به وطن داشتی...
ماههاست مردم از دیدنِ یک جوانِ نوزدهسالهی عاشق، ذوق نمیکنند؛
ماههاست وقتی دکترهای متعدد حال مرا میبینند، جز آه و افسوس چیزی نمیگویند.
یادت هست؟
گفتم: «آخر تو مرا جوانمرگ میکنی...»
همان هم شد، عزیزم...
هفت ماه است که دیگر دکترها جوابهای کوتاه میدهند.
میگویند از غصه است...
میگویند دوریِ تو مرا به این روز انداخته...
هر بار عکسهایت را میبینم، نفسم کم میآید و قلبم تیر میکشد.
اما گناه ما چه بود؟
عاشقی؟
به همین جرم، تو را به پیشِ معشوقِ ابدی فرستادند
و مرا در این دنیا، با داغِ نبودنت تنها گذاشتند؟
نمیدانی که من ماههاست آرزو میکنم جوانمرگ شوم...
آرزو میکنم اجل، مرا هم با خود ببرد؛
شاید مرا به همان جایی برساند که تویی...
به پیشِ عزیزی که هفت ماه است
دلتنگِ اویم؛
هفت ماه است نبودنش را نفس میکشم
و هر روز، بیشتر از دیروز، دلم برایش میمیرد...
Forwarded from- هیوا ؛ -
6September 6, 2026 33 1