。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆
『 سرزمینِ عجایب 』
_ جدی اینطوری شده بود؟
+ آره...حقیقتاً گاهی فکر میکنم زندگیم شبیه فیلم و سریالاست...درست مثل اون شخصیته توی کتابی که برات تعریف کردم...
.
.
.
و این تنها جملهای دلگرم کننده بود
که روزی از زبانم جاری شد؛
تا کمی حس کنم زندگیام
میتواند مانند فیلم و سریالها
رنگی، هیجانانگیز و پرمعنا باشد.
به دوست صمیمیام گفتمش.
و او نیز با ذوق سر تکان داد
تا حس کنم مانند زندگی شخصیتهای داستانم،
قدرت نوشتن زندگی خودم را نیز دارم.
تا خیالم راحت شود که میتوانم هر لحظه
هیجانی وارد زندگیام کنم
و برای کنترل زندگیام،
به تنها یک قلم و کاغذ نیاز دارم و بس.
به راستی کاش شخصیت داستانم بودم.
کاش دنیای واقعی نیز
میتوانست مانند دنیای ذهن نویسندهام
پر از اتفاقاتی باشد
که هر لحظه مرا به وجد میآورد.
و کاش همهی خاطرات تلخ تنها با یک پاککن پاک شده و از سر نوشته میشدند.
کاش در دنیای نوشتنم غرق میشدم و گیر میکردم.
و هیچکس طناب به سمتم نمیانداخت تا مرا بیرون بکشد.
کاش زمانی که مینویسم، دیگر هیچ دری نباشد
و ارتباطم به طور کامل با دنیای واقعی قطع شود.
این ارتباط دارد مرا از پا درمیآورد؛
زیرا با وجود اینکه بزرگ شدهام،
همچنان زمانی که اتفاقات واقعی را میبینم،
با ذهن نویسندهام تحلیلشان میکنم.
زمانی که آدمها را میبینم،
با ذهن نویسندهام قضاوتشان میکنم.
آدمها بزرگ شدهاند
و بزرگترها خشن.
ضربه میزنند.
و من ضربه میخورم.
با اینحال ذهن نویسندهام شروع میکند به تحلیل گذشتهی فردی که مرا زخمی کرده
و به این نتیجه میرسد که او نیز زخمیست...
ولی دنیای واقعی زخم مرا درک نمیکند.
این تنها من هستم که این را درک میکند،
پس دوبرابر درد میکشم.
ایکاش هیچوقت بزرگ نمیشدم؛
کاش آلیسی میماندم در سرزمینِ عجایبِ خودم...
همانقدر آزاد،
همانقدر رها.
✍️ فائزه واعظ
#Text ☙
@FaezeVaez
6
2
2
2August 10, 2026 102