𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم ایسو کنار پل نشسته بود… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچ‌چیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطه‌ی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهاردهم

ایسو کنار پل نشسته بود و با چشمایی که هنوز از عصبانیت قرمز بود به هاکان خیره شده بود و هاکان هم با اون پوزخندِ لعنتی اسلحه رو توی دستش میچرخوند و تماشامون میکرد .
به آرومی و با ترسی که از اسیب دیدن ایسو داشتم ، دستشو توی دستم گرفتم .
+ ایسو...عزیزم...بیا از اینجا بریم!
تخس سرشو بالا انداخت و عصبی گفت:
ــ نوچ...تا خون این عوضی‌ای که دستتو گرفته رو نریزم..جایی نمیرم...نمیرم!
+ ایسو...ایسو لطفا...به خاطرِ من ایسو..!
به چشمام نگاه کرد.
دریای آبی چشماش طوفانی و متلاطم بود که صورتشو با دستام قاب گرفتم
+ بیا بریم...بزار بریم یه نقشه برای از بین بردنش بکشیم..بیا الان از اینجا بریم!
ایسو لب باز کرد تا جواب بده اما صدای هاکان لعنتی مانع شد:
ــ اوه...چه صحنه رمانتیکی! عروسِ من..داره دامادِ سابقشو آروم می‌کنه!
و بعد آروم اسلحه رو توی دستش تکون داد .
ایسو که تازه یکم آروم شده بود ، با این حرف هاکان انگار آتیش گرفت .
صورتشو از بین دستای من بیرون کشید و حمله کرد سمت هاکان و محکم ، مشتی توی صورتش زد
ــ منو ببین...ببین...اون زن منه! زن من هیچ نسبتی با تو نداره...و نخواهد هم داشت!
هاکان گوشه لبش که خونی شد بود روپاک کرد و با خنده گفت:
ــ از اینجا که فادیمه رو ببرم...میریم دادگاه تا از تو طلاق بگیره...نگران نباش!
با این حرف مشت دیگه ای از ایسو خورد و افتاد روی زمین اما ایسو ، همچنان به مشت زدن ادامه می‌داد.
رفتم سمت ماشین تا گوشی ایسو رو بردارم و به داداشم زنگ بزنم که همون لحظه ، دو تا ماشین مشکی رو پل وایسادن؛ آدمای هاکان بودن...
یکیشون تیر هوایی زد که ایسو متوجهش شد و درست وقتی که هاکان دید ایسو حواسش پرت شده ، مشتی بهش زد و بعد ضربه های بعدی.
خواستم برم سمتشون که یکی از افرادش ، دستمو گرفت و نزاشت حرکت کنم.
- مرتیکه...ولم کن! وللل کن دستمو!
بدون توجه به حرفم ، دو نفره دیگه رفتن و ایسو رو گرفتن که هاکان...بتونه بزنتش!
کل صورت ایسو خونی شده بود...
با دیدن این وضعیتش ، اشکام ناخواسته پایین ریختن با صدایی لرزون ، بلند و عصبی داد زدم:
+ولشششش کنننن...مرتیکه...کاری به اون نداشته باش...ولش کن حرومزاده! خب...خب...منو می‌خوای... باهات میام...ولش کن ایسورو!
هاکان دست از زدن ایسو برداشت و با پوزخند چندشی که روی لبش بود یه قدم سمتم اومد.
ایسو نگاهی بهم انداخت و سرشو به نشونه مخالف تکون داد..
ــ فادیمه..؟! نه.. نه فادیمه..نههههه!
جواب ایسو ، فقط اشکایی بود که تند تند از چشمام پایین می‌ریخت .
هاکان بهم رسید و دست منو گرفت که دستم رو شل کردم و با اکراه نگاهش کردم:
ــ پس بیا بریم برای عروسیمون و “طلاقت” آماده بشیم..!
ایسو فریاد محکمی کشید:
ـ فادیمهه؟!
برگشتم سمتش لبخند تلخی بهش زدم و با بی میلی سوار ماشینی شدم که انگار اکسیژن نداشت ، همونقدر خفه بود و همونقدر نفس کشیدن برام سخت شده بود...
صدای ایسو رو میشنیدم که داشت داد میزد..
ــ میکشمت...میکشم تورو هاکااااان...
« ایسو »
دو نفر از آدمای هاکان ، دستام رو گرفته بودن و هرچی تقلا میکردم ، رها نمیشدم .
صورتِ خونیم می‌سوخت ولی درد زخمای صورتم در برابر دردی که سمت چپِ سینه‌ام حس می‌کردم هیچی نبود..
فادیمه داشت می‌رفت سمت ماشین هاکان و همون لباسِ آبی که توی خونه‌ی ییلاقی بهش داده بودم ، تنش بود...
همون لباسی که گفتم “توی تن تو قشنگ‌ترن” و حالا با همون لباس ، داشت میرفت سمتِ مردی که قرار بود نابودش کنه...
+فادیمهههههه؟!
برگشت سمتم و لبخند تلخی بهم زد و سوار ماشین شد و پشت سرش ، هاکان بود که پوزخندی بهم زد و سوار ماشین شد.
با آخرین توانی که داشتم داد زدم:
+میکشمت...میکشم تورو هاکااااااان..
دستامو هنوز گرفته بودن و بعد از رفتن ماشین هاکان ، ادماش شروع کردن به زدن من که دیگه چیزی رو حس نکردم و چشمام بسته شدن..
😭26❤‍🔥5💔2💘1
September 5, 2026 117 3