❁﷽❁
⭕️ معلم سخت گیر
👦 تحصیلات من در مکتب آغاز شد.
📖 قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان، در دو مکتب خانه درس بخوانم.
👵 نخستین مکتب را که در چهار سالگی وارد آن شدم یک زن اداره میکرد.
🌿 من میل به گوشه گیری داشتم و خود را با درس سازگار نمی یافتم شاید ـک چنانکه خواهم گفت این به خاطر ضعف بیناییام بود.
📝 تصویری که اکنون بیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست، روشهای غلط آموزشی و پرورشی است.
⚠️ هیچ برنامه ی آموزشی در کار نبود آنچه بر مکتب خانه حاکم بود، خشونت و سخت گیری بی دلیل بود.
👩 به یاد دارم گاهی «ملاباجی» به برخی جلسات میرفت و همسایه اش - رباب - را به جای خود میگذاشت و رباب در پُر کردن وقت ما با کارهای بیهوده مهارت داشت!
🚶 از جمله اینکه ما را به صف میکرد و به نزد شوهرش - که زمین گیر بود - میبرد.
🪵 ما یکی یکی از جلوی او میگذشتیم و او با چوبی که در دست داشت، به کف دستهای ما میزد!
👦 برادر بزرگ ترم نیز در این مکتب با من بود.
🕌 سال ۱۳۲۳ که پنج شش ساله بودم پدر ما را به مکتب دیگری فرستاد که در اتاقی در یکی از مساجد بود.
🏚️ هنوز آن اتاق درس را به یاد دارم، که اتاق تاریکی بود. شاید هم این تصوّر، ناشی از ضعف بینایی من بوده باشد.
🤲 این معلم به ما خیلی توجه کرد و ما را سمت چپ خود نشانید. ما همواره مورد توجه او بودیم.
📖 من و برادرم در این مکتب درس «عمّ جزء» را شروع کردیم، که با آموزش حروف الفبای عربی آغاز میشد و پس از آن به آموزش جزء سی ام قرآن کریم میپرداختند و از سوره ی «ناس» شروع میکردند.
⚡ این معلم، به جزما، با سایر شاگردان سخت گیر و خشن بود.
❄️ آنچه امروز از این مکتب در حافظه ام مانده، تندی و خشونت این مرد، و سرما و تاریکی است.
👞 من راه خانه تا محل درس را با کفشی طی میکردم که سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن آب و گِل وارد میشد و پایم را گلی میکرد.
💥 از کارهای عجیبش این بود که روز پنجشنبه شاگردان را پیش از آنکه مرخص شوند، به صف میکرد و به آنها میگفت:
💬 «من زیر زبانهای شما مهر میزنم هرکس روز جمعه مقید به خواندن نماز باشد، اثر مهر روی زبانش میماند، وگرنه محو میشود!»
🖋️ بعد مُهری برمیداشت و در مرکب آغشته میکرد و زیر زبان هر یک از شاگران را مهر میزد.
😨 صبح شنبه قیامت بود.
👅 شاگردان در صف می ایستادند، زبانهایشان را برای بازبینی و تفتیش بیرون می آوردند و برخی هم سخت تنبیه میشدند!
😢 من هم با شاگردان در صف می ایستادم و از ترس گریه میکردم.
💔 ترسم از کتک خوردن نبود، چون ما را احترام میکرد و نمیزد؛ اما از هول و وحشت این صحنه به گریه می افتادم.
✍🏻 ادامه دارد...
📗کتاب «خون دلی که لعل شد»
#رهبر_شهید
#کتابخوانی
📚مجله طب و تمدن اسلامی
🆔 @eslamteb
3August 20, 2026 529 2