جفرسون از سنین جوانی نسبت به دین تردید داشت. او به خالقی عاقل اعتقاد داشت که جهان را به حرکت در میآورد اما در امور انسانی دخالت نمیکند. او عمیقاً به دین نهادینهشده مشکوک بود. او سالها صرف کالبدشکافی عهد جدید کرد، بخشهایی را که معتبر میدانست حفظ کرد و بخشهایی را که مربوط به معجزات و عناصر ماوراءالطبیعه بود کنار گذاشت. سپس گزیدههای خود را در کتاب جداگانهای با عنوان *زندگی و اخلاق عیسی ناصری* گردآوری کرد که بعدها به *کتاب مقدس جفرسون* معروف شد.
جفرسون متون بیشماری را مطالعه میکرد و سیستمهای حکومتی را با هم مقایسه میکرد. همانطور که یک مورخ گفته است، او «علاقه عمیقی به ادیان جهان» داشت. نسخه قرآن او که از فرط استفاده، لبههایش ساییده شده بود، با جوهر حاشیهنویسیهای متعدد او لکهدار شده بود.
او قرآن را مانند مهندسی که نقشه را مطالعه میکند، مطالعه میکرد و به دنبال ساختار بود، نه ایمان. برای او، اسلام صرفاً یک سنت اعتقادی نبود ، بلکه یک نظام حقوقی نیز بود. اسلام، جنگ، تجارت، ارث و زندگی خصوصی را تنظیم میکرد. و برای مردی که تلاش میکرد مجموعهای جدید از قوانین را برای جامعه خود ایجاد کند، یادگیری نحوه اداره جامعه توسط دیگران بسیار ارزشمند بود.
مهمتر از همه، او بهطور خاص دغدغهی یک مسئلهی مبرم را داشت: آزادی مذهبی .
در ویرجینیای مستعمراتی، کلیسای انگلستان دین رسمی بود. باپتیستها، کوئیکرها، متدیستها و هر کسی که خارج از کلیسای رسمی بود، مشمول جریمه، آزار و اذیت و حتی حبس میشد. جفرسون این را نه تنها ناعادلانه، بلکه غیرمنطقی میدانست. او استدلال میکرد که ایمان را نمیتوان مجبور کرد. میتوانید کسی را مجبور به شرکت در مراسم مذهبی کنید. اگر امتناع کند، میتوانید او را مجازات کنید. اما نمیتوانید ایمان را به زور در قلب او جای دهید. و ایمانی که از قلب برنخیزد، چه ارزشی دارد؟
مخالفان او، فدرالیستها، به دلیل این ایدهها به شدت به او حمله کردند، به خصوص پس از این جمله معروفش : «اگر همسایهام بگوید ۲۰ خدا وجود دارد یا اصلاً خدایی وجود ندارد، من را ناراحت نمیکند. این حرف از جیب من دزدی نمیکند یا پایم را نمیشکند.»
دیگر پدران بنیانگذار، رهبران اولیه، نیز احساسات مشابهی را تکرار کردند. وقتی جورج واشنگتن به دنبال کارگری برای تعمیر خانهاش بود، در اصل اظهار داشت که اگر کارگر خوب باشد، میتواند مسلمان، یهودی، مسیحی از هر فرقهای یا حتی ملحد باشد. در همین راستا، بنجامین فرانکلین اعلام کرد : «اگر مسلمانی برای نماز خواندن به فیلادلفیا بیاید، باید به او اجازه داده شود. یک مرتد پرهیزکار قبل از یک مسیحی شرور نجات خواهد یافت.» فرانکلین فقط حرف نمیزد؛ او مرتباً به عبادتگاههای محلهاش، صرف نظر از فرقه آنها، کمک مالی میکرد.
برای جفرسون، اینها صرفاً احساسات والا نبودند. در سال ۱۷۷۹، او پیشنویس قانون آزادی مذهبی ویرجینیا را تدوین کرد. این قانون تصریح میکرد که باورهای مذهبی یک فرد ربطی به دولت ندارد. همانطور که جفرسون اظهار داشت ، این قانون برای محافظت از «یهودی و غیریهودی، مسیحی و مسلمان، هندو و کافر از هر عقیدهای» در نظر گرفته شده بود.
در آن زمان فقط تعداد انگشتشماری «محمدی» در آمریکا وجود داشتند. اما جفرسون میخواست نکتهی مهمتری را مطرح کند. اگر آزادی مذهبی فقط از باورهای آشنا یا اکثریت محافظت میکرد، آزادی واقعی نبود. آزادی واقعی باید دشوارترین موارد را در بر میگرفت. در غیر این صورت، صرفاً یک موضع گزینشی بود که به عنوان اصل ظاهر میشد.
تقریباً دو دهه بعد، رئیس جمهور توماس جفرسون با خرید لوئیزیانا، وسعت کشور خود را دو برابر کرد. اما با همان چند کلمه، او تقریباً به طور بیحد و حصری، افقهای فکری و معنوی ملت جدید و آنچه ملت آمریکا میتوانست باشد را گسترش داده بود.
قرآنی که جفرسون آن شب خرید، در طول انقلاب، در دوران ریاست جمهوریاش و تا پایان زندگی طولانی و پیچیدهاش، همراهش بود.
July 4, 2026 320 8