امروز خیلی گریه کردم؛ برای دختری که رفته بود کفش بخره، اما کفشی که میخواست چند میلیون گرونتر شده بود. برای عروس و دامادی که با موتور رفته بودن بیرون و بارون گرفته بود، اما یه آقای غریبه چتر خودش رو بهشون داد تا خیس نشن. برای اون پسربچهی فوتبالیستی که اشک میریخت و از نرسیدن به رویایی میگفت که شاید تمام بچگیش رو براش جنگیده بود. امروز خیلی گریه کردم؛ نه فقط برای این آدمها، برای خودمون. برای زندگیای که اینهمه سخت شده، برای جوونیای که بهجای رویا ساختن، داره با حسرت و نگرانی میگذره، برای آدمهایی که با وجود تمام این فشارها هنوز قلب مهربونی دارن و دست همدیگه رو میگیرن. نمیدونم چی باید گفت جز اینکه واقعاً الهی بمیرم برای همهمون؛ برای مردمی که این همه آرزو دارن، این همه میجنگن و با این حال، سهم زیادی از زندگیشون شده "کاش میشد" و "ای کاش داشتیم". کاش یه روز، مهربونیِ این مردم فقط برای تحمل سختیهاشون نباشه؛ کاش برای زندگی کردن، برای خوشحال بودن، برای رسیدن به آرزوهاشون هم کافی باشه. کاش این مردمِ اصیل و شریف، بهخاطر بیمسئولیتی و لجن بودن آخوند، زندگیشون تباهتر از چیزی که هست نشه.
September 5, 2026 110 1