فقط به طبقهی دیگری از همان ساختمان منتقل میشوید، با همان دستی که از بالا پایین میآید تا صفحه را تمام کند.
✧✧✧
و وقتی متوجه میشوید این حرکت دو بار تکرار شده، سخت است یک طبقهی دیگر هم به آن اضافه نکنید؛ حتی اگر خود کمیک آن طبقه را برایتان نکشد.
اگر جهان «واقعی» برای بستهشدن داستانش به دستی از بالا احتیاج داشت، درست همانطور که جهان کارتونی چنین دستی داشت، پس کسی که دارد میخواند چه؟
ما.
همین حالا.
درست همانجایی که خدای کرفتی نشسته بود.
و همانجایی که دست موریسون قرار دارد:
بالای یک داستان، کاملاً آگاه و کاملاً در امان.
البته باید صادق باشم که این قدم آخر برداشت شخصی من است، نه چیزی که خود صفحه صراحتاً نشان میدهد.
موریسون دست را دو بار نشان میدهد.
هیچوقت دست سومی بالای سر ما نمیکشد.
اما تمام معماری این شماره طوری ساخته شده که تو خودت این فکر را کامل کنی.
و بهنظرم تصادفی نیست که روایت داستان دائما در سطحی قرار دارد که فقط خواننده به آن دسترسی دارد.
شماره، قاب به قاب، به تو آموزش میدهد که متوجه شوی:
کسی که میفهمد، لزوماً کسی نیست که از چیزی که تماشا میکند در امان باشد.
✧✧✧
با این حال نمیخواهم این خوانش را بیش از حد تمیز و مرتب کنم، چون فکر میکنم هزینهای واقعی دارد.
اگر راننده را فقط به «نماد شکست ارتباط» تقلیل بدهم، شکل مشخص و زشت غم او را از دست میدهیم.
مادر.
دوستدخترش.
یک سالی که صرف شکار چیزی میکند که واقعاً باور دارد تمام کسانی را که دوست داشته کشته است.
او فقط نماد نفهمیدن نیست.
او انسانی است که وقتی تراژدی هیچ علت قابلفهمی ندارد، دقیقاً همان کاری را میکند که انسانها میکنند:
یک شیطان را راحتتر از تصادف و بیمعنایی میشود شکار کرد.
ساختار داستان میخواهد او پلهی پایینی نردبانی باشد که دربارهی فهمیدن ساخته شده.
و تا حد زیادی هم همین است.
اما نسخهای از این کمیک وجود دارد، شاید نسخهای که بادی میتوانست تعریف کند اگر خودش میتوانست آن را تعریف کند، که در آن راننده تراژیکترین شخصیت داستان است.
مردی که چیزی را که میتوانست زندگی خودش را برایش توضیح دهد میکشد، فقط چون هیچوقت فرصت یادگرفتن زبان آن را نداشته است.
✧✧✧
احتمالا اگر قرار باشد دو بال این کمیک جایی فرود بیاید، همینجاست.
نه در یک نتیجهگیری دربارهی نویسندههای بیرحم.
نه در خواهشی برای اینکه بیشتر از چیزی که اکنون میفهمیم، همدلی کنیم.
بلکه در یک حقیقت سادهتر و بدتر:
بعضی رنجها اصلاً منتقل نمیشوند.
کرفتی توضیحی کامل درباره ی موجودیتش، قصه ی یک رستگاری و یک دین کامل را از جهانی به جهان دیگر حمل میکند.
و هیچکدام از آنها در مسیر زنده نمیمانند.
فقط خواننده میتواند آن را با خودش نگه دارد.
و آیا این آرامشبخش است؟
این تمام وحشتِ جایگاهی است که در آن قرار گرفتهای:
اینکه کاملاً بفهمی، و با این حال همچنان همان تماشاگر ناتوانی باشی که بودی.
✧✧✧
Animal Man #5
The Coyote Gospel
Written by Grant Morrison
Art by Chas Truog
Colors by Tatjana Wood
╔. ■ .═══════╗
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
╚═══════. ■ .╝
