رنگی به رخساره‌ام نبود، گویی مرده‌ای بیش نبوده‌ام؛ چه می‌شود که… — ٫نبض کلمات٫ — TG.ME

رنگی به رخساره‌ام نبود، گویی مرده‌ای بیش نبوده‌ام؛ چه می‌شود که اینگونه خویش را زجرکش می‌کنم؟ افکارم می‌خواهد بندبند مغزم را بِدَرَد، پنداری می‌خواهد مغزم را متلاشی و به بیرون، درون چشم‌ها و گلویم نفوذ کند؛ آن‌قدر که دیگر نه توان خاموش کردنشان را داشته باشم و نه گریزی از هجوم بی‌امانشان بیابم. گویی در این کشمکش، چیزی در من آرام‌آرام فرومی‌ریزد؛ چیزی که شاید مدت‌هاست نامش را «خودم» گذاشته‌ام.
❤3
September 15, 2026 27