چه میشود که اینچنین درمانده میشوم؟ مگر این هستی را جز به زجر کشاندن و بیچارهکردنِ آدمی، جز فروبردنش در باتلاقی که هرچه بیشتر دستوپا میزند، عمیقتر در آن مدفون میشود، کاری هست؟ وجودیتِ زندهام دارد در برابر چشمان خاموشم، ذرهذره میپوسد؛ رفتهرفته از هم میگسلد، میشکند و در نهایت، بیآنکه مرگی آشکار در کار باشد، از درون میمیرد. و این فرسودگیِ ممتد، این پوسیدنِ بیصدا و این شکستنِ تدریجی، بر روحِ من خراشی چنان عمیق میاندازد که گویی دیگر چیزی از آن جز تکههایی پراکنده و بیپناه باقی نمانده است؛ تکههایی که هر کدام، گوشهای از منِ پیشین را با خود به تاریکی بردهاند.
2
2September 13, 2026 31 1