فانتزی مامان
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
6
1September 14, 2026 2.3K 3