در شهر قدم میزنم و انگار پژواک کمرمق خاطرهها رو میشنوم، از روزهایی که در همین خیابونها قدم برمیداشتم و هزار رؤیا در خیالم میچرخید و جهان بیانتها بود. اگر پسرک میدونست مقصدش اینجاست، باز هم چنان میکوشید؟ یا بیشتر، یا کمتر؟ خردمندی گفته اگر مسیر دیگر رو انتخاب کرده بودی، به پایان این راه فکر میکردی. اما راه سخت بوده، و تو بهتر میدونی. وقتی به عقب نگاه میکنم، انگار آخرین پرتوهای روشنی دورتر و دورتر میشن. راه سخت بوده و سنگفرشهای کوچکِ مقابل، میان مِه و تاریکی ذوب میشن. راه سخت بوده و سایهها نزدیکتر شدن و پیچها تندتر و عمق درّهها ناپیدا. دشتهای سبز در خوابهای خوش جهان غرق شدن و حالا، نعرههای مهیب کوهستانهای سرد و خشک رو میشنوم.
38
6August 22, 2026 1.6K 31