قصد دارم اینجا دوتا از آثارش رو به شما معرفی کنم.
این یکی "دیگر نمیتوانم" نام دارد.
در این قطعه شعر آنچه مشهود است فروپاشی روانی انسان، بیحسی جامعه و سرخوردگی از آرمانهای بربادرفته است.
دیگر توانش را ندارم،
به آخر خط رسیدهام.
اینکه میبینم چگونه همه چیز در اطرافمان در حال سنگشدن است.
گرما دیگر برای ما به یک افسانه بدل شده،
دستمان به هیچچیز نمیرسد و راه را گم کردهایم.
دیگر چه میخواهیم؟
ما گم و نابود شدهایم.
در این سیاه چاله دیگر چه چیزی برای ما باقی میماند؟
بهتر بود که هرگز متولد نمیشدیم.
آهسته آهسته میمیریم، اما همچنان زندهایم.
ما تنها عروسکهای خیمهشببازی هستیم،
که یک دست های نامرئی و بیگانه
ما را هدایت میکنند.
با این حال، هنوز هم میتوانیم حس کنیم
که چگونه وجودمان جیغکشان و نالهکنان متلاشی میشود.
پس در نهایت، همان چیزی باقی ماند
که نابود کردنش ناممکن است:
و آن میلِ عشق ورزیدن.
کانال @Dr_Hell_2011


