آن بازرگان که جواهر بسیار داشت و مردی را به صد دینار در روزی مزدور… — دوستگانی — TG.ME

آن بازرگان که جواهر بسیار داشت و مردی را به صد دینار در روزی مزدور گرفت برای سُفته کردنِ آن. مزدور چندان که در خانه‌ی بازرگان بنشست چنگی دید , بهتر سوی آن نگریست. بازرگان پرسید که: «دانی زد؟» گفت: «دانم» و در آن مهارتی داشت. فرمود که: «بسرای». برگرفت و سماعِ خوش آغاز کرد. بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سَفَطِ جواهر گشاده بگذاشت. چون روز به آخر رسید اُجرَت بخواست. هر چند بازرگان گفت که: «جواهر برقرار است ، کار ناکرده مزد نیاید!» , مفید نبود. در لجاج آمد و گفت: «مزدورِ تو بودم و تا آخرِ روز آنچه فرمودی بکردم». بازرگان به ضرورت از عهده بیرون آمد و متحیر بماند: روزگار ضایع و مال هدر و جواهر پریشان و مَوونت باقی. 📚 کلیله و دمنه ترجمه فارسی: نصرالله منشی تصحیح: مجتبی مینوی تهرانی 🎨 مینیاتورِ صفی الدین ارموی اثر حسین بهزاد @doustgani

July 22, 2026 279 2