آه! از آن شوخ، که تا تر نشود خاکِ درش بر سرِ عاشقِ بیچاره نیفتد گذرش ای که از عاشقِ خود دیر خبر میپرسی زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش آهِ سرد از دلِ پُر درد کشیدم سحری غافلان نام نهادند: نسیمِ سحرش من که رشک آیدم از خالِ سیه بر لبِ او چون پسندم که نشیند مگسی بر شکرش؟ همچو فرهاد به هر کوه که بُردم غمِ خویش زیرِ آن بارِ گرانسنگ شکستم کمرش زاهد از عشقِ بُتان خواست مرا توبه دهد مدّعی بین، که خدا عقل نداد این قَدَرش گر دلم زار شد از عشقِ بُتان، غم مخورید بگذارید، که میخواهم ازین زارترش لاله بر خاکِ شهیدِ تو جگرگوشهیِ ماست که برآورده به داغِ دلِ خونینجگرش منظرِ چشمِ هلالی وطنش باد که هست میلِ همصحبتیِ مردمِ صاحبنظرش! هلالی جغتایی https://t.me/Dorreedari
Telegramدُرِّ دَریمحفلِ دوستدارانِ ادب و تاریخِ ایرانزمین @Sh1er9vi8n9August 20, 2026 221 4