با چاقوی توی دستش جلو میرفت و باعث میشد فرست درد بیشتری رو روی نازک ترین بخش پوستش احساس کنه. زیرچشمی به فرست نگاه میکرد، درد توی چشمانش براش لذت بخش بود. چاقو رو بیشتر حرکت داد و با جدا شدن اون تیکه پوست نازک از بدن فرست، زجههای فرست بلندتر شد و خاتانگ با عشق بیشتری به اثر هنری خون آلودش خیره شد. خونی که از بدن فرست پایین میریخت باعث ارضا شدن روحش میشد فیکشنها، وانشاتها و سناریوهای متنوع، همه توی این کانال اگه عاشق داستانهای دارک، پرتنش و غیرقابلپیشبینی هستی، شاید اینجا همون جایی باشه که دنبالش میگردی