*اروم با تعجب پلک میزنملبخند
🍂" خوش اومدی فکر کنم تاحالا ندیده باشمت درسته؟"
⏳" میشه گفت "
*با لبخند کمی خوراکی جلوت میزارم
هومممخوب
یکی بود یکی نبود.
زمانی در گذشته های دور دزدی وجود داشت که توی دزدی مهارت بالایی داشت.
هیچکس نمیتونست مقابلش قد علمکنه و جالب ترش این بود که هیچکس نمیدونست حتی کیه!
⏳" عاو "
با لبخند ادامه میدم*
اما یکروز انگار اون دزد بدجور توی یکی از کارهاش شکست میخوره ؛ زخمی و زیلی ایندر و اوندر اخر میفته و یکنفر پیداش میکنه.
یک پزشک! و ازش مراقبت میکنه.
⏳" نمیدونسته کیه؟...اصلا شک نکرده بهش؟"
*با لبخند دستمو زیر چونم میزارم
چرا برعکس شک هم بهش میکنه؛ اما هیچوقت بهش نمیگه و اون دونفر تا مدتی کنارهم میمونن، اون گاه بی خبر ناپدید میشد و گهگداری زخمی یا سالم برگشت پیشش انگار داشت به اون خونه عادت میکرد.
⏳" حس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته.."
🍂"*لبخند"
بعدش یکروز یکنفر اونو دنبال میکنه و خونه اون پزشک پیدا میکنن و بهش حمله میکنن!.
⏳"...نه"
دزد داستان وحشت زده میره اونجا ؛ حتی فکر اینکه ممکنه اون شخص و خونه رو از دست داده باشه دیوونش میکنه.
ولی وقتی میرسه با تعجب میبینه نه تنها چیزی نشده اقا پزشک ما تکی همرو با دستاورد های پزشکیش مهمون کرده.
⏳"......ر"
*بلند میخندم
طبق چیزی که یادمه از اون داستان اون میفهمه که پزشک از اول همه چیو میدونسته و باهم تصمیم میگیرن از اون شهر برن.
⏳" الان تو این داستان پند اخلاقی ای بود؟ اخرش که انگار هنوز همون دزد موند"
با لبخند دستمو پشت سرم میزارم و میگم*
خوب تا جایی که از داستان زندگی اون دوست شنیده بودم الان باهم یک زندگی جالب ساخته بودن!
⏳"....صبرکن این مگه فقط قصه نبود!..."
🍂" شاید "
بعضی وقت ها ممکنه شخصی در زمانی عجیب و نامشخص در مسیر زندگیت قرار بگیره و این اشنایی شروع یک داستان جالب باشه.
@DimensionQH
╭··⊹ᬉ
╰𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 🍁⊹··
┆#Challenge
·• @Arahlya •·
Forwarded from𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 ⊹··┆Challenge
September 8, 2026 16