پنج سال پیش، صبح چنین روزی، با تیشرت رفته بودم خانهی خالهام. شوهرخالهام در حال کندن درِ آهنیای بود که روی دروازهی چوبیشان نصب کرده بودند. سراسیمه وراندازم کرد و مردی که با خوی و خصلت روشنفکرانه و محترمانه یک عمر میشناختمش، داد زد: «این چه سر و وضعیست؟ برگرد خانهتان! طالبان آمدن! سر کوچه استن.» ترسیده بودم. یک ماه از تولد چهاردهسالگیام میگذشت. آن روز نمیدانستم که قرار است با روزهای خوب نوجوانی و خاطراتش خداحافظی کنم. مجبورم کردند. پس برگشتیم مزارشریف. در راه، در منطقهی چشمهشیر، میدیدم که دیوار خانهها با مرمی سوراخسوراخ شده بودند. یک موتر آمریکایی را بر فراز تپهای بلند کرده بودند و پرچمی روی آن زده بودند. چشمانم را در بَس، بستم. مردی را پیاده کردند؛ مردی با پتلون کُبایی و کولهپشتی. نفهمیدیم چه اتفاقی برایش افتاد. موترمان حرکت کرد و در گرمای بعدازظهر، از دشت لیلی میان صحرا به جلو میرفتیم. یک سال و نیم بعد از آن اتفاق، هنوز به مکتب میرفتیم. وقتی از صنف دهم فارغ شدیم، پارچههای مکتبمان را به دستمان دادند. وقتی پارچهها را بردم تا برایم به خاطر یک بورسیه ترجمه کنند، کاکا گفت: «اینها را از کجا آوردهای؟ مهر وزارت ندارد و اعتباری نیست.» آدمهایی که پنج سال پیش در کابل میشناختم، یکییکی ترک وطن میگفتند. خیابانها پُر شد از ریش و بروت، بُرقع و عبا. صدای آواز شاهرخخان را از پیش مارکیتها بُریدند و در سرکها، روزهای جمعه جانماز پهن کردند. دوباره اَفتیدم پشتبام. خیره به کوههای کابل، این بار اما بدون شنیدن صدای طیارههای آمریکایی که کرورکرور مردم را میبردند، به صدای ترقههای شادیانهشان گوش میدادم. چشمانم را بستم و قطره اشکی از گوشهی چشمم بر زمین نشست؛ تا دلم را با خود به آسمان کابل ببرد، میان ابرها.
1
121
22
5
121
22
5August 15, 2026 2.5K 26